هر که
می بیند مرا، گوید پریشانی چرا
در کمند اضطراب عشق
حیرانی چرا
عقل دوراندیش را کردی
رها، دیدی بلا
عاشق و شوریده سر، حیران
و پژمانی چرا
گشته ام بیمار عشق و
داغدار و دل فکار
آشنای دل بپرسد زار و
نالانی چرا
خنده ام بی اختیار و
گریه ام از بی خودیست
هر کسی پرسد ز من خندان
و گریانی چرا
زیر این طاق بلند آسمان
دلشاد کیست
بی سبب در بند عیش و
شادیِ جانی چرا
لذتی بالاتر از اندوه و
درد عشق نیست
در خیالِ چاره و در فکرِ
درمانی چرا
هر که را مهر و محبت
نیست بیجا زنده است
در خمارِ عشقِ دل، صابر
پشیمانی چرا

