یکی از همین روزها
باید خدا را صدا بزنم
یک میز دو نفره
دو صندلی
یکی من
یکی خدا
حرف نمیزنم
نگاهم کافیست
میدانم
سرش را پایین می اندازد و برایم اشک می ریزد . . .