یکی از همین روزها
باید خدا را صدا بزنم
یک میز دو نفره
دو صندلی
یکی من
یکی خدا
حرف نمیزنم
نگاهم کافیست
میدانم
سرش را پایین می اندازد و برایم اشک می ریزد . . .
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 22:43 توسط سمیرا
|