
دلم مي خواست وقتي تنها و بي پناه بودم به تو پناه بياورم و دستهاي گرمت را براي زندگي با تو بفشارم و شوق زندگي را در چشمانت ببينم و به زندگي اميد پيدا كنم.
تو خواهي رفت و اين را بدان كه اين راه و رسم مردانگي نيست .
تو خواهي رفت اما ياد و خاطره تو هميشه در دلم جاريست.
تو خواهي رفت اما كوله باري از غم و اندوه را در دلم خواهي نهاد .
اين را بدان كه هميشه به يادت مي مانم ، نگذار روزي برسد كه وقتي به ديدنم مي آيي من خاكستري بيش نباشم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 19:4 توسط سمیرا
|