افسوس

دلم می خواهد روی ابرهای سبک بال بنشینم و از این شهر با همه ی مردم دور اندیش دورشوم . مردمی که هر یک نقابی زرین بر چهره های سیاهشان گذاشته اند . می خواهم سوار بر ابرهای سپید بروم تا اوج آسمانها و کنار ستاره ها با صداقت خواب شیرین بچه ها نور بیفشانم به چشم همه ی عاشقان بیدار چرا که روزی با لبخند تلخ و اشک حسرت برای ان همه شب زنده داری افسوس خواهم خورد .
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 23:12 توسط سمیرا
|