
اون گفت من توي دست چپم عشق ، بدنامي ، رسوايي و تهمت رو دارم و توي دست راستم ايمان و اعتماد به نفس و دارم . اون گفت من دست راستمو مي خوام و هيچ وقت حاظر نيستم دست راستو به خاطر دست چپم از دست بدم . گفتم چرا عشق را پيش كلمه هاي بدنامي ، رسوايي و تهمت گذاشتي اون گفت آخه عشق من را به جايي رسوند كه حالا هر كس از بغلم رد مي شه يه مهر بدنامي رو پيشونيم مي زنه ولي من مي دونم كه يه روز جوهر همين مهر رو دست خودشون پس ميده و آنان از ته دل مزه بدنامي و رسوايي رو مي چشن ....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 23:13 توسط سمیرا
|